صحبت های دوگانه آمریکا درباره نجات افغان ها


شش مایل فاصله چندانی نیست ، اما برای یک افغان و خانواده اش می تواند تفاوت بین مرگ و زندگی باشد. حبیب ، که من هویت کامل او را برای امنیت خود فاش نمی کنم ، به عنوان پیمانکار ارتش آمریکا در افغانستان خدمت می کرد. این شغلی است که باعث افتخار او و همچنین ستایش فرماندهانی است که با او کار کردند. اما از سوی طالبان تهدید به مرگ شد.

سه برادر بزرگتر حبیب ، که همچنین با ارتش ایالات متحده کار می کردند ، توانستند از برنامه ویزای ویژه مهاجرت ، که به افغانانی که به امریکا در حرکت به ایالات متحده کمک کردند ، استفاده کنند. اما حبیب ، همسرش و دو دختر خردسالشان چندان خوش شانس نبودند. علی رغم نامه های مقامات نظامی که خدمات وی را تأیید می کردند ، درخواست وی به دلیل فقدان شواهد کافی که نشان دهد او با ایالات متحده کار کرده است رد شد. تلاش های یکی از برادران حبیب ، صبور ، که در سیراکوز نیویورک زندگی می کند ، برای دفاع از وی تاکنون بی نتیجه بوده است.

حبیب اکنون در چند مایلی فرودگاه کابل پنهان شده است. طالبان در خیابان ها گشت می زنند و به دنبال خانه هایی در این منطقه می گردند. تنها یک زمان است که آنها آن را پیدا کنند. تنها گزینه او تلاش برای رسیدن به فرودگاه است ، جایی که در روزهای اخیر هزاران نفر در تلاش مأیوس کننده ای برای گرفتن پروازهای تخلیه به خارج از کشور گرد هم آمده اند. اما ورودی های فرودگاه محدود و توسط جمعیت متراکم ، تیراندازی و ایست بازرسی طالبان مسدود شده است. تلاش قبلی منجر به ضربه زدن به حبیب شد. دختر جوان او به شدت مجروح شد.

من با صبور در مورد تلاش او برای آزادی حبیب صحبت کردم. حساب شما برای طول و وضوح بیشتر ویرایش شده است.


منهمه چیز در سال 2001 شروع شددرست زمانی که ایالات متحده وارد افغانستان شد. برادر بزرگترم برای نیروهای مسلح شروع به کار کرد. دومین قدیمی آن مسیر را طی کرد. من در سال 2007 از دبیرستان فارغ التحصیل شدم و مشکلات مالی در خانه به حدی بود که نمی توانستم کالج را ادامه دهم. من هم همین مسیر را طی کردم. سرانجام حبیب ، کوچکترین ، به دنبال من آمد. این به یک سنت خانوادگی تبدیل شد و ما آرزوهای بالایی داشتیم. ما تحت تأثیر کارهایی که برای ساختن کشور انجام می دادیم بود. ما انگیزه داشتیم که به مردم خود خدمت کنیم.

من به عنوان مربی برای آموزش کلاسهای ضد شورش ، به عنوان مدیر عملیات رفتم. دو برادر دیگرم مترجم بودند. حبیب به عنوان افسر لجستیک خدمت می کرد و ملزومات ضروری را برای تأمین نیازهای اولیه سربازان به پایگاه می آورد. او همچنین با آموزش زبان محلی ، فرهنگ محلی و نحوه ایجاد زندگی روزمره در هنگام تعامل با همسایگان ، به مشاوره فرهنگی پرداخت.

اگر به خاطر داشته باشید ، در سال 2008 ، 2009 ، افغانها شبیه نیروهای ائتلاف تحت تعقیب ، قتل ، ربوده شدن ، سر بریدن بودند. بنابراین سطح ترس افزایش یافت و ما شروع به پنهان کردن هویت خود کردیم. ما در حال از بین رفتن از جامعه هستیم. آن احساس غرور ، آن خدمت ، کم کم شروع به از بین رفتن کرد. بنابراین در نهایت ما در جامعه خود غریبه می شویم. ما مجبور شدیم ملاقات با دوستان را متوقف کنیم ، ما مجبور شدیم با اعضای جامعه صحبت نکنیم و دروغ گفتیم که با چه کسانی کار می کنیم و چگونه پول در می آوریم. این در نهایت ما را واداشت تا بگوییم: “من از این حالم بد شده است. من باید بروم. »این زمانی است که ما برای برنامه هایی مانند SIV درخواست کردیم.

در سال 2009 ، من درخواست دادم. من پنج سال منتظر ماندم تا آنها بالاخره گفتند: “خوب ، ما شما را می فرستیم.” اما برای برادر بزرگترم و حبیب ، هنگامی که آنها ابتدا درخواست کردند ، سفارت نامه ای به آنها داد. و سرانجام ، به صورت رایگان ، آنها ایمیل دیگری به برادر بزرگم ارسال کردند که می گفت: “پرونده شما تأیید شده است” ، اگرچه ما نامه نفی به او داشتیم.

برای حبیب ، ما انتظار داشتیم همین اتفاق بیفتد ، بنابراین منتظر ماندیم. ما فکر کردیم ممکن است یک اشتباه اداری رخ داده باشد. ما درخواست تجدیدنظر کردیم. ما با حامی شما تماس گرفتیم. چندین پیگیری انجام دادیم. ما هرگز چیزی نمی شنویم. این یک حرکت مداوم و پیاپی از ما بود که سعی می کردیم بفهمیم چه چیزی در حال رخ دادن است. ما به عنوان برادر در حال مبارزه بودیم. ما با همکاران خود صحبت می کنیم و سعی می کنیم بفهمیم چگونه می توانیم او را به ایالات متحده ببریم. سرانجام ، وقتی در سال 2019 به عنوان شهروند ایالات متحده اخذ تابعیت کردم ، به نظر می رسید ، میدونی چیه ، برام مهم نیست من خودم حامی آن هستمبه این پرونده در حال بررسی خدمات شهروندی و مهاجرت ایالات متحده است.

ما مدتها در این مبارزه بودیم و صادقانه بگویم ، خسته شده ام. من فلج شده ام زیرا ما فقط آنجا نشسته ایم و به آسمان خیره شده ایم و سعی می کنیم منتظر بمانیم تا نوعی جادو اتفاق بیفتد. من هنوز فکر می کنم یک نفر سرانجام می گوید: “شلیک ، ما اشتباه کردیم. این پسر همه معیارها را دارد. ما برای او نامه تأیید می فرستیم.”

من حبیب در افغانستان را در سال 2019 ، درست قبل از رسیدن ویروس کرونا ، دیدار کردم. او تازه طبیعی شده بود و مثل این بود ، خوب ، شاید این فرصت خوبی باشد تا به حبیب ثابت کنیم که او را فراموش نکرده ایمبه من به حبیب قول دادم که اگر مجبور باشم او را از آنجا بیرون کنم ، به دور این دنیا می روم.

در اینجا برخی از رفقا سربازانی هستند که با من همکاری می کنند تا حبیب و خانواده اش را به فرودگاه ببرند تا بتوانند در هر نقطه از کره زمین به غیر از افغانستان پرواز داشته باشند. از طریق آنها ما تمام شب را صرف تلاش برای فهمیدن آن کردیم ، سعی کردیم عملیات را از اینجا اجرا کنیم و حبیب را مانند مهره شطرنج بازی کردیم ، سعی کردیم آن را حرکت دهیم ، سعی کردیم آن را به درهای مختلف منتقل کنیم.

او به حدی رسید که تقریباً دخترش را از دست داد. او را کتک زدند ؛ نتوانست به فرودگاه برسد. من گفتم: “چرا مرد فشار نمی آوری؟ چرا بلند نمی شوی و جمعیت را هل نمی دهی تا از در عبور کنند؟” و او گفت: “ببین مرد ، اگر می خواهی من بمیرم ، من برو اما من نمی توانم. من می میرم. “

سخت است. بدیهی است که احساس خیانت وجود دارد. قلب من در حال حاضر درد می کند زیرا ما در این مأموریت بزرگ شدیم و در کشوری که معتقد بودیم برای مردم مفید خواهد بود. و ما اینجا هستیم.

هر روز ما بلند می شویم و اخبار را می بینیم و رئیس جمهور یا وزارت خارجه یا افراد پنتاگون یا مقامات عالی نظامی را می بینیم و آنها همیشه می گویند: “ما متحدان خود را پشت سر نمی گذاریم.” دروغ محض است خیانت است. این واقعیت نیست. من با کاخ سفید تماس گرفتم ، با وزارت امور خارجه تماس گرفتم ، با سناتورهایم تماس گرفتم ، من با نمایندگان خود تماس گرفتم – هر کسی که به نجات جان خود علاقه کمی نشان داد. از یک سو ، می بینید که چگونه بلند می شوند و درباره نحوه انجام کارهایی که برای بیرون آوردن متحدان انجام می دهند صحبت می کنند ، و از سوی دیگر ، واقعیت چیز دیگری را به شما می گوید.

حتی به ذهنم نمی رسد که بعد از آن چه می تواند باشد. در این مرحله ، همه چیز در ثانیه ، در دقیقه تغییر می کند. من فکر می کنم که در طول 20 سال جنگ ائتلاف به رهبری آمریکا در افغانستان ، یکی از بزرگترین اشتباهاتی که مرتکب شده این است که آنها برای خروج مهلت تعیین کرده اند. به یاد دارم زمانی که خدمت می کردم و طالبان همیشه می گفتند: “شما ساعت دارید ، اما ما وقت داریم.” و ما به سربازان آموزش می دادیم که چگونه این سطح فوریت روش مناسبی نیست. ما باید صبر داشته باشیم ؛ ما در حال ساختن یک سیستم هستیم ممکن است سالها و سالها طول بکشد. این پروژه ای نیست که در آن ابتدا و پایان داشته باشید.

من ایمان خود را از دست دادم و اعتمادم را به ملتی که تمام عمرم را وقف آن کرده ام از دست دادم. ما شاهد این اتفاق بودیم ، در سال 1975 با سایگون. این هیچ تفاوتی ندارد. آنها می روند و با این همه قدرتی که دارم ، برای ارتباط با ارتش ، با دوستان ، با سناتورها ، شاید نتوانم برادرم را نجات دهم.

دیدگاه‌ خود را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *